جماران، آفتاب ما کجا رفت؟

بگو با ما کجا روح خدا رفت؟

جماران، بی وفا، نامهربانا!

گل ما کو؟ بهار ما کجا رفت؟

زبان لحظه ها گوید که بر ما

حدیثی تلخ در این ماجرا رفت

مصیبت آن چنان شیون به پا کرد

که تا هفت آسمان بانگ عزا رفت

به روی موج اقیانوسی از اشک

به ساحل کشتی روح خدا رفت

جفا کردی چنان ای چرخ با ما

که صد دریای خون از دیده ها رفت

دل هر ذره ای این داغ می سوخت

خدا داند چه بر دلهای ما رفت

چه رازی در دعای پیر ما بود؟

که بر ما هر چه رفت از آن دعا رفت

هزاران کاروان دل برد با خویش

دریغا! جان ما از تن جدا رفت

به بام عشق زد کوس اناالحق

فنا در خال دلدار بقا رفت

نصرالله مردانی

در هجرت خورشید

غافلان خرده مگیرید به حالی که مراست
داغ‌پرور ز وداعی است، وصالی که مراست

نخل‌بند چمن آتش و آبم چون شمع
خنده بی‌گریه مجویید، ز حالی که مراست

سخن عشق ز رنگِ نفسِ سوخته پرس
ورنه یک نکته نخوانی ز مقالی که مراست

نه همین اشک چکید از مژه بر دامن خاک
جان شد آزرده ز آوار ملالی که مراست

مرغ پربسته به تقلیدِ که پر باز کند
چشمِ اعجاز مدارید، زبانی که مراست

دل دو روزی هوس عالمِ بی‌دردی کرد
گریه خندید بر این فکر محالی که مراست

پایِ یک نکته برون آمدن از خویشم نیست
تنگ‌تر از دل گور است مجالی که مراست

سرخطِ دفتر حیرت چه سخن بود که مُرد
کودکِ عقل در آغوشِ خیالی که مراست

پُر ز سرمنزل مقصود غریب افتادم
بی‌جواب است غریبانه سؤالی که مراست

پیر ما تا ز صفا ساغر دردم پیمود
دُردی‌آمیز بُود، طبع زلالی که مراست

تا که خورشید از این تازه چمن هجرت کرد
قامت سرو دو تا شد چو هلالی که مراست

رفتی و شرح پریشانی دل کامل شد
وایِ من باد ز رنج به کمالی که مراست
حمید سبزواری

دستهایت پرچم توحید بود

چشمهایت خانه ی خورشید بود

عزم تو در لحظه های انتخاب

خنجری در سینه ی تردید بود

تیغ چون بر شب زدی ما جای خود

نور هم آن لحظه در تمجید بود

پای درس چشمهایت، آفتاب

هر چه می داد امتحان تجدید بود

نیمه شبها روح درنزدت به شوق

درسخوان مکتب تجرید بود

در هجوم خشکسالی باغ را

دست سبزت آخرین امید بود

بی تو ای خورشید هر عیدی عزاست

ای که با تو هر عزایی عید بود

مصطفی محدثی خراسانی


ماییم و بی حضور تو شبها گریستن

شبها ز سوز داغ تو تنها گریستن

چون شمع از گداز جگر سوز درد و داغ

آتش به سر نهادن و شب را گریستن

بر زانوی ملال، سرغم گذاشتن

با قامت دوتای تمنا گریستن

دریا شدن، به موج نشستن، به سرزدن

در خیز و تاب شیون و غوغا گریستن

از مویه، موی کندن و از پویه در خروش

از دست بی وفایی دنیا گریستن

با سینه ای که هر چه در او هست حسرت است

این جا به غم نشستن و آنجا گریستن

چون موج، سر به صخره آشفتگی زدن

بی تاب پا کشیدن و دریا گریستن

با گردباد، رو به بیابان گذاشتن

با ابر نوبهار به صحرا گریستن

در آتش فراق، دمادم گداختن

در مویه ملال، سراپا گریستن

پرسیدن ترا ز نسیم و گل و بهار

در باغ، بی حضور تو شیدا گریستن

با خایکان نشستن و از ناله سوختن

با عرشیان خلوت بالا گریستن

خاکم به سر ز داغ تو، این باورم نبود

بر شانه سر نهادن و غم را گریستن

یک عمر بی حضور دل ما گریستی

زین پس فراق و ما و به شبها گریستن

سیاوش دیهیمی